براي تماشاي كليپ ها روي نوشته های مربوط به هر كليپ كليك كني
بعلت بالا بودن حجم كليپ ها لطفا چند دقيقه صبر كنيد

صياد آهو( دي جي الهه)
براي آخرين بار
خونه اجاره اي ( گروه سندي)
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 13:21 توسط tsunami
|
عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را
که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي
شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و
سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود .
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 18:6 توسط tsunami
|

آخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگها فقط تورو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوان
سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت ÷یش بارون بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود
هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود .
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 18:3 توسط tsunami
|
حوادث انسانهای بزرگ را متعالـی و آدمهای
کوچک را متلاشی میکند .

+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 18:1 توسط tsunami
|
آدما ،این آدما بد جوری بی وفا میــشن
بی خیال از دل عاشق پیششون چرا میشن
آدما ،این آدما دروغها رو جــور میکنن
حالتون رو همــیشـه یـه جـور نا جـور میکنن
آدما، این آدما هی دلــتو پــس مـیـزنـن
یا به وقتش ، میشینن برایتون دست میزنن
آدمــا ، ایـن آدمــا یه وقــتـا مـهربـون میشن
آخ ، امان از روزی که یه تیر بی نشون میشن
آدما ، این آدما یـه وقـتـا کور میشن پـیـشت
اما یه روز می بینی وای که چه چشم چرون میشن
آدما ، این آدما یــه روز میمیــرن هــمـشـون
اما باز هم می بینــی ، یــه روح سـرگردون میشن
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:57 توسط tsunami
|
من از قبیله زخم ، من از تبار کویرم
کجاست مسلخ عشقی ، که شاعرانه بمیرم
تو را قسم به کبوتر ، تو را قسم به سپیدی
بیا،بیا که من اینجاشکسته با ل و اسیرم
بدون رویشت دستت،پر ازصداقت زخم است
دل همیشه رئوفم ، لب همیشه کویرم
قسم به وسعت چشمت، شبی که بی تو نباشم
دگر بها ندارد ، صفای نان و پنیرم
کسی برای من وتو سرود تازه نخوانده
تو از ترانه چه دوری ، من از پرنده چه دیرم
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:55 توسط tsunami
|
دلم گرفته است ، به ایوان می روم و انگشتانم را بر
پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه
خاموشند ، چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به
آفتاب معرفی نخواهد کرد و کسی مرا به میهمانی
گنجشکها نخواهد برد. پرواز را به خاطر بسپار پرنده
مردنی ست
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:36 توسط tsunami
|
تو چه هستی؟
این همه که مرا آزار می دهی برایت کافی نیست؟
این سنگدلی ست....تو چه هستی؟
تو چه هستی بانوی من؟......
چطور اشک های من برایت اینقدر بی ارزش هستند
ولیکن چرا من راضی به اذیٌت تو نیستم عزیزم؟
تمام وجودم متعلٌق به توست...
یعنی چرا ....
من به ستم کشیدن در دست های تو رضایت میدهم ؟
ای وای اگر مفهوم *عشق* این باشد............
اگر گناه من دوست داشتن توست
هرگز توبه نخواهم کرد.....
اگر قسمت من باشد که با عذاب تو زندگی کنم
زندگی خواهم کرد.....
فکر نمی کنی سنگدلی ست؟
سنگدلی ست که مرا در عشقت فریب میدهی
سنگدلی ست تمام دوست داشتن
و سال های زندگی وعشقم به سرعت از بین بروند
.....و بازیچه ای برای راحتی تو باشند
تمام محبٌت و جایی که در قلبم داشتی
تمام آرزوهایم به سرعت نابود شدند .......
ولیکن چرا من راضی به اذیٌت تو نیستم؟
چرا تمام وجودم متعلٌق به توست؟
تو چه هستی؟
تو چه هستی عزیزم......
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:34 توسط tsunami
|
_________________00_00_________________
________________00___00________________
_______________00_____00_______________
______________00_______00______________
_____________00_________00_____________
00000000000000___________00_000000000000
__00______________0يه0______________00__
____00________0ستاره خوشگل0_______00___
______00_________0براي0_________00______
________00_____ 0تو نازنين0 _____00________
__________00_____0عزیزم0_____00_________
_________00_________________00_________
________00________0000________00_______
_______00_______00____00_______00______
______00_____00__________00_____00_____
_____00___00________________00___00____
____0000________________________0000___
___000____________________________000__
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16:47 توسط tsunami
|
خلاقيت، بزرگترين عصيان در عالم هستي است. براي خلق كردن بايد از همه ي قيد و بندها رها شد، وگرنه خلاقيت تو چيزي جز تقليد و نسخه برداري نخواهد بود؛ فقط يك نسخه ي بدل! تو فقط هنگامي مي تواني خلاق باشي كه فرديت خويشتن را دريابي. تو به عنوان بخشي از روان شناسي عامه ي مردم نمي تواني چيزي خلق كني. روان شناسي عامه ي مردم غيرپويا و غيرخلاق است، چون زندگي كسالت آوري را سپري مي كند؛ هيچ رقص و سرود و تفريحي نمي شناسد؛ از اين روي قالبي و فاقد قوه ي ابتكار است.
فرد خلاق نمي تواند راه رفته را طي كند؛ بايد راه خود را در ميان جنگلهاي انبوه زندگي بيابد. بايد تنها گذر كند؛ بايد از ذهن توده ي مردم، از روان شناسي عامه ي مردم، مبرا و متمايز باشد. ذهن جمعي، پست ترين ذهن در دنياست - حتي افراد به اصطلاح احمق هم از حماقت جمعي برترند. اما همين جمع گرايي از بازار رشوه ي گرمي برخوردار است، به اين معني كه فقط براي افرادي احترام و افتخار قائل است كه مصرانه راه ذهن جمعي را تنها راه صحيح بدانند.
در گذشته، افراد خلاق- نقاشان، موسيقي دانان، شاعران، مجسمه سازان - صرفأ از روي ضرورت محض مجبور بودند ازحسن شهرت و احترام چشم بپوشند. آنها مجبور بودند زندگي سنت شكنانه اي را در پيش بگيرند - زندگي يك خانه به دوش - اين تنها راه ممكن براي بروز و ظهور خلاقيت آنان بود. در آينده ديگر لزومي به اين كار نيست. اگر مرا درك كنيد و حقيقت نهفته در گفته هاي مرا با دل و جان احساس كنيد، آن گاه در آينده هركس مي تواند به عنوان فردي شاخص زندگي كند. ديگر نيازي به زندگي سنت شكنانه نيست. زندگي سنت شكنانه محصول فرعي يك زندگي جزمي، متحجر و قراردادي است، كه آبرو در آن حرف اول را مي زند.
تلاش من اين است كه با نابود ساختن ذهن جمعي، تك تك افراد را آزاد سازم تا بتوانند خودشان باشند. به اين ترتيب ديگر مشكلي بر سر راه نخواهد بود؛ آن گاه هركس مي تواند هر طور دلش خواست زندگي كند. در حقيقت، انسانيت فقط آن روزي مي تواند به واقع متولد گردد كه «عصيان فرد» مورد احترام قرار گيرد. انسانيت هنوز زاده نشده است؛ هنوز در درون رحم به سر مي برد. آنچه به عنوان انسانيت ملاحظه مي كنيد، صرفأ يك پديده ي بسيار مخدوش و درهم و برهم است - مگر آن كه به هركس آزادي فردي - آزادي مطلق - بدهيم تا خودش باشد و به شيوه ي خودش اعلام موجوديت كند ... و البته به نحوي كه مزاحم ديگران نباشد. اين بخشي از آزادي است: هيچ كس نبايد براي ديگران سد و مانعي ايجاد كند.
براي خلق كردن بايد از همه قيد و بندها رها شد، وگرنه خلاقيت تو چيزي جز تقليد و نسخه برداري نخواهد بود! فقط يك نسخه ي بدل! تو فقط هنگامي مي تواني خلاق باشي كه فرديت خويشتن را دريابي
اما تا به امروز رسم بر اين بوده كه همه در كار يكديگر فضولي كنند - حتي در چيزهايي كه كاملأ جنبه ي خصوصي داشته و هيچ ربطي به اجتماع ندارد. به عنوان مثال، وقتي تو عاشق مي شوي، اين چه ربطي به اجتماع دارد؟ اين پديده اي كاملأ شخصي است. به بازار كسب و كار چه كار دارد؟
بشريت براي رشد به بستر جديدي احتياج دارد - به بستر آزادي. سنت شكني يك واكنش بود - يك واكنش ضروري - اما اگر دورنماي من موفق از كار درآيد و به نتيجه برسد، ديگر ذهن جمعي يي در ميان نخواهد بود كه مردم را زير سلطه بگيرد. آن گاه هركس با خودش راحت است. البته نبايد مزاحم ديگران بود - تا آن جا كه به زندگي تو مربوط است، تو بايد مطابق با شرايط خودت زندگي كني.
فقط آن موقع، خلاقيت وجود دارد. خلاقيت بوي خوش آزادي فردي است .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:0 توسط tsunami
|
قصه بی پایان دل من :

آي نسيم سحري
ديشب از غصه دلم،داغ و داغون شده بود
جاي خواب توي چشام،اشكا مهمون شده بود
مثل هر شب تو اطاق روي تختم يه گوشه كز كرده بودم،
فكري اومد تو سرم،يهو از جا پريدم
رفتم از تو باغچه مون،گلي واسه اون چيدم
اما باز يادم اومد،خودمو گول مي زنم
تو اطاق مونده هنوز،گل ديشب كه چيدم
مثل من يواش يواش،داره پژمرده ميشه
بي صدا توي اطاق گريه هاشو من ديدم
اشك هاي بي معرفت نا اميدم نكنيد
ديگه امروز ميرم و برا خاطر شما
اين گل وبهش ميدم هرچي بادا ديگه باد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 21:16 توسط tsunami
|
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني يك بغل دلدادگي
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:14 توسط tsunami
|
تهران، خبرگزاري جمهوري اسلامي ۸۵/۰۱/۲۱
مهندس "محمد عليآبادي" معاون رييس جمهوري و رييس سازمان تربيت بدني، موافقت خود را با احداث ۳۰زمين استاندارد رشته اسكيت در سراسر كشور اعلام كرد.
چندي پيش رييس فدراسيون اسكيت در يك مصاحبه مطبوعاتي اعلام كرده بود كه هيچ زمين استانداردي براي اين رشته در كشور وجود ندارد.
"جمشيد وزيري" همچنين گفته بود كه با داشتن حتي يك زمين استاندارد اين رشته، ايران در سال ۸۶بر روي سكوهاي اسكيت آسيا جاي خواهد گرفت.
اكنون رييس سازمان تربيت بدني در ديداري كه به مناسبت سال نو با اعضاي فدراسيون داشته با اين خواسته آنان موافقت نموده است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:46 توسط tsunami
|
تهران، خبرگزاري جمهوري اسلامي ۸۵/۰۱/۲۰ صدا
كنفدراسيون اسكيت آسيا موافقت خود را با برگزاري سومين دوره رقابتهاي ماراتن ۲۰۰۷آسيا به ميزباني ايران اعلام كرد.
دبير فدراسيون اسكيت روز يكشنبه با اعلام اين خبر به ايرنا گفت: بعد از اعلام موافقت مسوولان اين فدراسيون اكنون ما در حال تهيه فهرست اطلاعات مورد نياز آنان اعم از امكانات مورد نياز اسكان ورزشكاران براي آنان هستيم تا كميته مركزي برگزاري اين مسابقات، ميزباني ايران را بعد از ديدن اين اطلاعات به صورت نهايي تصويب نمايند.
"مجتبي سرمدي" گفت: رقابتهاي ماراتن اسكيت در جاده برگزار ميشود و نيازي به پيست استاندارد ندارد و خوشبختانه ما در ايران بهترين جادههاي جهان را به اين منظور داريم.
او افزود: درنظر داريم اين مسابقات را در جادههاي منطقه آزاد كيش برگزار نماييم.
مسابقات اسكيت ماراتن مردان به مسافت ۴۲/۱۹۵كيلومتر و زنان در مسافت ۲۱كيلومتر برگزار ميشود.
نخستين دوره اين مسابقات در سال ۲۰۰۵به پيشنهاد سرمدي به عنوان نماينده ايران در تايوان برگزار شد و دومين دوره آن نيز در سال جاري به ميزباني كشور چين برگزار ميشود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:40 توسط tsunami
|