|
بهداد پسري از ديار اسكيت
|

می خواستم برایت هدیه ای بفرستم 
گل گفت مرا بفرست که مظهرزیبایی هستم 
برگ گفت مرا بفرست که مظهر ایستادگی هستم 
بید گفت مرا بفرست که مظهرادبم وهمیشه سربه زیرهستم 
به فکرفرورفتم ناگهان قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست 
پس آن را به تو هدیه می کنم 